وقتی محبت، فرصت مستقل شدن را از کودک میگیرد
ساعت هفت صبح است. مادر با عجله لقمه را در دهان پسر دهسالهاش میگذارد، کولهپشتی او را روی شانهاش میاندازد و پیش از آنکه کودک فرصتی برای حرکت داشته باشد، بند کفشهایش را میبندد. پسر فقط ایستاده و تماشا میکند. نه به این دلیل که نمیتواند این کارها را انجام دهد، بلکه شاید به مرور یاد گرفته است دیگران پیش از او تصمیم بگیرند و کارهایش را انجام دهند. سالها بعد، همین کودک ممکن است در موقعیتهایی قرار بگیرد که برای تصمیمهای ساده زندگی نیز به تأیید دیگران نیاز داشته باشد؛ از انتخاب رشته و شغل گرفته تا برقراری رابطه و حل مسائل روزمره. در چنین شرایطی، آنچه در کودکی «مراقبت» و «دلسوزی» به نظر میرسید، میتواند به الگویی از وابستگی تبدیل شده باشد. مرز میان حمایت و کنترل همیشه روشن نیست. بسیاری از والدین با نیت محافظت از فرزند، انجام کارهای او را برعهده میگیرند، برایش تصمیم میگیرند یا هنگام مواجه شدن کودک با مشکل، پیش از آنکه فرصتی برای تجربه و آزمون داشته باشد، وارد عمل میشوند. اما اگر این رفتارها تداوم پیدا کند، ممکن است فرصت تجربه استقلال و مسئولیتپذیری را از کودک بگیرد. در این میان، پرسش مهم این است که چگونه میتوان میان محبت سالم و محبت کنترلگرانه تفاوت گذاشت؟ والدین از کجا بفهمند حمایتشان به جای توانمند کردن فرزند، او را وابسته میکند؟ برای پاسخ به این پرسشها، با دکتر حسین روزبهانی، روانشناس بالینی و استاد دانشگاه، گفتوگو کردهایم. وقتی کودک یاد میگیرد به خودش اعتماد نکند دکتر حسین روزبهانی درباره پیامدهای محبت افراطی و کنترلگرانه میگوید: این نوع رفتارها بهتدریج بر شخصیت کودک اثر میگذارد و یکی از نخستین پیامدهای آن، تضعیف استقلال است. کودکانی که در چنین فضایی رشد میکنند، ممکن است در بزرگسالی حتی برای تصمیمهای ساده زندگی نیز دچار تردید شوند و برای انتخابهای خود به دنبال تأیید دیگران باشند. به گفته او، این شیوه تربیتی میتواند اعتمادبهنفس کودک را نیز تحت تأثیر قرار دهد؛ زیرا کودک به مرور این پیام را دریافت میکند که به تنهایی از عهده کارها برنمیآید و برای دریافت محبت یا تأیید باید مطابق خواسته والدین رفتار کند. روزبهانی درباره پیامدهای این وضعیت در بزرگسالی...



