صبح روز نهم اسفندماه ۱۴۰۴ جنگندههای آمریکایی-صهیونیستی درست در میانه مذاکرات نفسگیر دیپلماتیک، آسمان پایتخت را شکافتند تا بار دیگر به جهانیان ثابت کنند که «عهد» برای استکبار جز برگ سبزی برای فریب نیست. ساعتی بعد وقتی دود از فراز پاستور برخاست نه فقط ساختمانی که اعتمادها نیز ترک خورد؛ این حمله، جدا از خسارتهای مادی، پیامی روشن داشت: در منطق قدرتهای استکباری، میز مذاکره و بمباران دو روی یک سکهاند؛ رویی برای فریب و رویی برای ضربه. در گزارش پیشرو، روایتهایی از دل این روزهای پرهیاهو آورده است؛ روایت مردمی که این بار نه از پشت شیشه تلویزیون که از پشت پنجرههای خانههایشان جنگ را از نزدیک لمس میکنند. مردمی که بار دیگر فهمیدند دلسوزی آمریکا برای ایران، واژهای نیست که در قاموس استکبار معنی داشته باشد. محمد، مدرس ۴۰ ساله دانشگاه که سالها در تهران زیسته، صبح آن روز را با جزئیات روایت میکند: «داشتم میرفتم دانشگاه که صدای انفجار اومد. چند دقیقه بعد خیابون شلوغ شد. همه مات و مبهوت اومده بودن توی خیابون. واقعاً آدم دلش میسوزه، عدهای همهمه میکردن.» وی ادامه میدهد: «به دانشگاه رسیدم؛ دانشجوها سراسیمه از دانشگاه خارج میشدند. دانشکده آرامآرام خلوت میشد. چند استاد و کارمند هنوز بودند. یکی از اونها گفت: چه میشه و چه باید کرد؟ یکی دیگه جواب داد: چند روز دیگه همهچی آروم میشه. ایران کشور پنهاوریه و به این راحتی نمیتونن کاری انجام بدن.» این دیالوگ ساده اما پرمعنا، گذار از شوک لحظهای به تابآوری ملی را نشان میداد. در چنین شرایطی جامعه راهی جز انسجام ندارد. محمد توضیح میدهد: «در ادامه جنگ که حمله به تهران بیشتر شد با هر انفجار، انگار تکهای از بدنم جدا میشد، من این شهر را بیشتر از خودم دوست دارم». علی ۷۶ ساله، در دهه هفتاد برای تأمین معاش راهی کشورهای حاشیه خلیج فارس شده بود. حالا پس از سالها با چشمانی که انعکاس خلیج همیشه نیلگون فارس در آنهاست، از تجربهاش میگوید. نه با حسرت بلکه با نوعی بصیرت تلخ با صدایی آرام: «ایران این روزها کشور خوبیه. همهجا کار هست، امکانات هست، حقوق خوب میدن به جوانان. اونی که کار کنه، حقوق خوب میگیره. این کشورای عربی مثل...
اسفند ۲۵, ۱۴۰۴
زمان مطالعه: 1 دقیقه